• ویرازگان: یک نوشته‌ی نویافته به پارسیگ

    «ویرازگان»، نوشته‌ای نویافته به زبان پارسیگ، درباره‌ی ایورزِ مینویِ مُغی به نام «ویراز» به بهشت و دوزخ است.

    ویراز در زمان شاه ویشتاسپ بالید. پس از درگذشتِ زردشت، شاه وی را از «جهانِ زندگان» به «جهانِ مردگان» فرستاد. او درآمیخته‌ای را که هفت خواهرش آماده کرده بودند سرکشید و دگرگون شد؛ دو ایزد، سروش و آذر، او را به چینوَد پل ره نمودند، جایی که ایزد داوری، رَشن، اندیشه‌‌ها و گفتارها و کردارهایِ مرده را با ترازویش می‌سنجید، و ایشان ویراز را پیش هرمزد ‌آوردند، و نیز به جایی ره نمودند که دوزخیان با دیو و دروج پادافراه می‌دیدند.

    گفتنی است که «ویرازگان» دگرسان از «ارداویرازنامه» است.

  • «دیالکتیک» و همتای پارسی‌اش

    در پارسی به جای دیالکتیک بیشتر «جدل» را نهاده‌اند، لیک زبان پارسی خود دستِ‌ کم دو واژه به همتایی جدل عربی دارد و نیازی به واژه‌سازی یا وام‌گیری در این باره نیست: «ﭘﯿﮑﺎر» (پارسیگ: pehikār) و «ﺳﮕﺎﻟﺶ» (پارسیگ: uskār) که هر یک در جایی درخور تواند به کار رفتن…

  • «صفت» و همتایِ پارسی‌اش*

    آذرکیوان تخمی افشاند که تا امروز بار داده است. سخن درباره‌یِ واژه‌هایِ «دساتیری» نیست که تنها بار و بر این درخت‌اند، سخن درباره‌یِ تخم یا بُن است که بیرون شدن از دستورِ زبانِ پارسی است.

    بسیاری پس از آذرکیوان واژه‌هایی که او برساخت به کار بردند و برخی واژه‌ها نیز، مانندِ تیمسار، جا افتادند و بسیاری نیز چون آذرکیوان نیازی ندیدند زبانهایِ ایرانی و دستورِ زبانِ پارسی درست بشناسند و دست به واژه‌سازی به راهِ او زدند. چونان «زابه» که اگر چه ساخته‌یِ آذرکیوان نیست با همه‌یِ این کیوانی است، چه از دستورِ پارسی پیروی نمی‌کند.

    «زاب» برای نامِ کس و نامِ شهر و نامِ روستا و نامِ رود به کار رفته است و شاید تا ایرانیِ باستان هم بتوان آن را دنبال کرد، لیک از زاب/ زابه به جایِ صفت جز آذرکیوان و تنی چند بهره نبرده‌اند.

    برای در پیش نهادن واژه‌ای پارسی به همتاییِ صفت، چند زبانِ کهن همچون سوریگ، هلنی، ارمنی و سنسکریت می‌توانند نمونه‌ای از چگونگیِ واژه‌سازی در این زمینه باشند.

  • سخنی چند از پاول پارسی؛ درباره‌ی فرزانه و فرزانگی (فیلسوف و فلسفه)

    * فرزانگی هَمانَندیِ ایزدی بُوَد تا آنجا که مردمی بدان‌سان تواند باشد. چون همان‌گونه که ایزد ‌داند و ورزد، فرزانگان نیز چونان یزدان ‌دانند و ورزند، لیک کمتر.
    * آنکو خواهد فرزانگی آموزد … راست که از توده‌ی مردم و نیرومندکسان دوری جوید و خویشتن را زِ مردمانِ پیرامونش بپاید – چه مردمان … دشمنان آنچه نمی‌دانند بُوَند و اندر بیشتر زمانها نیک‌خویان را خوار شمارند و کینه‌ توزند زیِ هر آنکو زِ راه و روش و خواست آنان دوری می‌جوید و وی را همه‌گونه رنجه دارند و آزار روا.

  • سخنی چند از پاول پارسی؛ درباره‌ی دانش و گروش

    پرهیز و پیرایه‌ی جانْ دانش است و از دانش می‌زیبد… دانش با چیزهای نزدیک و آشکار و شناختنی سروکار دارد، ولی گروش به هر چیزی که دور و نادیدنی بُوَد پردازد و به‌درستی شناخت‌پذیر نَبُوَد. گروش به‌گمان است و دانش بی‌گمان. ایدون، گمان‌ جدایی به بار ‌نشاند و بی‌گمانی هم‌داستانی آورد. پس دانش بهتر از گروش بُوَد و آن گزیدن برتر از این.

  • سخنی چند از پاول پارسی؛ درباره‌ی خرد

    جهان با خرد ساخته و راهبری می‌شود، همچون چشمِ جان که هرچند کور بُوَد … تنها از راهِ این [خردْ] روشن و روشن‌بین می‌شود و بدین‌گونه از هزاران هزار چشمِ تن بهتر است.

  • سخنی چند از پاول پارسی؛ برای شاه خسرو انوشیروان

    درود بر خسروِ پیروزبخت، شاهِ شاهان، بهترینِ مردان، پاول، پیشکارتان!

    فرزانگی، که دانشِ راستینِ همه[ی چیزها] بُوَد، اندر شما است؛ و از این فرزانگی‌ که اندر شما است برایتان پیشکشها ‌فرستم. این مایه‌ی شگفتی نَبُوَد که از بوستان فرمانروایی‌تان پیشکشهایی برای شما فرازبَرَند، [ازیراکه] از ایزدآفریده‌ها یزِشهایی[=قربانیهایی] برای ایزد فرازمی‌آورند.

  • «گویایی ارستو» پاول پارسی

    «گویایی ارستو» از پاول پارسی ـ فرزانه‌[=فیلسوف] و گویایی‌دان[=منطق‌دان] ایران باستان ـ دربردارنده‌ی این سه گفتار است که به شاه خسرو انوشیروان ساسانی پیشکش شده:

    ـ گفتار اندر گویایی ارستو

    ـ روشنایی‌نامه‌ای بر اندر پیرامونِ گزارش (Περὶ Ἑρμηνείας) ارستو

    ـ پیش‌درآمدی بر فرزانگی ارستو

    با گذشت پانزده سده از روزگار پاول پارسی، کنون گردانش پارسی این گفتارها برای نخستین‌بار در دسترس پارسی‌زبانان گذاشته می‌شود؛ باشد که اندر میان ایرانیان نام و یاد و کار این فرزانه‌ی پارسی دگربار زنده گردد.

  • «لغت فُرس» اسدی توسی

    لغت فُرس گردآوردۀ اسدی‌توسی از نویسندگانِ سدۀ پنجم اسلامی است. فرجام‌آهنگ اسدی آن بود که چامه‌سرایان[=شعرای] ارانی و آذربایجانی را که به پارسی و پهلویِ آذری (زبانی که پیش از ترکی زبان مردم آذربایجان بود) چامه می‌سرودند با واژه‌هایِ پارسیِ گویشِ خراسانی نیز آشنا کند و گویا این فرهنگ به خواهش یکی از همین چامه‌سرایانِ آذربایجانی، اردشیر پور دیلمسپار نجمی، گردآوری شده‌‌است.

  • دیدگاه انگلس درباره‌ی زبان و الفبا و ادب پارسی در نامه‌اش به مارکس

    از این بازه‌ی چندهفته‌ای که خویشتن را درگیر نمایشهای خاورزمینیان کرده‌ام برایِ یادگیری زبان پارسی بهره برده‌ام. از زبان عربی گریزانم، از روی بیزاری ذاتی‌ام از زبانهای سامی، و ازآن‌رو که بی هزینه‌ی زمانی بسیار پیشرفت [در آن] شدنی نیست، چه زبانی بسیار گسترده است — زبانی با چهارهزار ریشه‌ که به دو ـ سه‌هزار سال پیش بازمی‌گردد. در سنجش با آن، زبان پارسی بسیار آسان است. گر این الفبای شوم عربی نمی‌بود…