سخنی چند از پاول پارسی؛ درباره‌ی فرزانه و فرزانگی (فیلسوف و فلسفه)

* چون دانش از نگرش[=مشاهده] و بازشناسیِ همه‌‌چیز بَوَندَگ[=تامّ] ‌شود، بازشناسیِ [همه‌چیزْ] فرزانگی[=فلسفه] بُوَد، و آنانی را که اندر پیِ بازشناختنِ [همه‌چیز] باشند فرزانه[=فیلسوف] نامند…
* فرزانگیْ کِروگیِ[=صناعه] همه‌ی کِروگیها و داناییِ همه‌ی داناییهاست…
* فرزانگی هَمانَندیِ ایزدی بُوَد تا آنجا که مردمی بدان‌سان تواند باشد (یا، تا آنجا که مردمی را شدنی باشد). چون [همان‌گونه که] ایزد ‌داند و ورزد، فرزانگان نیز چونان یزدان ‌دانند و ورزند، لیک [بسی] کمتر.
* درازایِ زمانِ بایسته برای آنکو خواهد فرزانگی آموزد، بر پایه‌ی سامانِ [پی‌ریخته‌شده به دستِ] فرزانه (ارستو) ـ آنکو زیِ ما نکوکار و بهره‌رسان بود ـ به اندازه‌ی خواست و کوشش او (آموزنده) بُوَد، و نیز یاریِ پیشامدها، به دیگر سخن، باید هوشمندی و ویری[=حافظه‌ای] نیکو داشته باشد، و نیز نبیگها[=کتب] [از فرزانه] یابد و استادی گشاینده[ی این نوشته‌ها]، و همچنین سازوبرگی بسنده برای گذران زندگی داشته باشد، تا مبادا با سرگرم‌ شدن بدین از رسیدن به آماجش بازماند؛ و با اندریافتی[=ادراکی] [که] زِ آماجها [دارد] خویش را از آسیبها و اندوههای جهان و بیماریهای روان و تن یا هر دو با هم [دور] مپندارد؛ و وی راست که از توده‌ی مردم و نیرومندکسان دوری جوید و خویشتن را زِ مردمانِ پیرامونش بپاید – چه مردمان، چنان‌که گفته می‌شود، دشمنان آنچه نمی‌دانند بُوَند و اندر بیشتر زمانها نیک‌خویان را خوار شمارند و کینه‌ توزند زیِ هر آنکو زِ راه و روش و خواست آنان دوری می‌جوید و وی را همه‌گونه رنجه دارند و آزار روا. اگر وی از همه‌ی این پیشامدها (آسیبها) گریزد، و از سرشتی [توانمند] و نیز ابزارها که بایسته بُوَند، چنان‌که افکنده‌ایم، برخوردار باشد، آنگاه دستیابی به خواستش نزدیک بُوَد، و از ماندگی (رنج) همگنان خویش آساید، و بر گنجی چیره شود که زیِ وی اندوخته‌اند.
بازه‌ی زمانی بایسته برای این نزدیکِ ده تا بیست سال بُوَد، اگر وی به گونه‌ای به کارِ جهان سرگرم شود (درگیرِ گرفتاریهای روزانه شود). کس را روا مباشد برای آنکه استاد دانایی گردد چنین اندیشد که خویشتن را از جهان جدا کند، بی‌ پذیرش رامشی [بسنده] از برای تنِ خویش و بهره‌ای از خوشیهای خوشایند و نیک از برای روان خویش، چه اگر زندگی‌اش را زِ بهرِ این کند، ناکام خواهد ماند و باز خواهد ایستاد پیش از آنکه به فرجام‌آهنگش رسد (یا، به آماجش نخواهد رسید و راهش را خواهد فُروهِشت).

 

این نوشته را به همراه پانوشتهای سنجشگرانه از «اینجا» بارگیرید.

 

2 دیدگاه
  • فریبرز برج‌سفیدی
    ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶

    دوستی به گفته‌ی شما اشاره نموده عشق عربی را همان اشغ پارسی می‌داند. آیا این درست است و اشغ واژه‌ای پارسی است؟

    • بزرگمهر لقمان
      ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

      این سخن بنیادِ زبان‌شناختیِ استواری ندارد. گفتنی است، در زبان پارسیگ[=پهلوی] به همتایی «عشق» این واژه‌ها را داریم که هر یک را در جای خود می‌توان به کار برد:
      dōšārm, dōšagīh, dōstīh, friyīh

دیدگاهی بفرستید

نشانی رایانشانی [=ای‌میل] شما (نمایان نخواهد شد) شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *